
دلم گرفته
دلم بارون مي خواد
دلم بارون عشق مي خواد اونم خيلي زياد
باروني كه توش پراحساس باشه
ولي قشنگه آدم ازباروني كه نمي ياد بنويسه
دلم گرفته اما خوب مي دونم
گريه دواي دردم نيست
راستي
حالم خوبه
ولي
هيچ وقت تو باور نكن
دلم مي خواد برم دريا
درياي شمال البته اگه برنامه ها جور بشه
برم وتوش همه غم وغصه هام وبشورم وبيام
شايد جاي دلتنگيام يه كمي خوشي بياد
اين روزام نمي دونم چرا
همش غمه
چرابغض
مي خوام بنويسم
ازغصه هاي كه تمومي ندارند
شايد
بانوشتن يه كمي سبك بشم
تازه فهمیدم من
مردم دهکده ی عشق تورا می گویند
پیش تر می ایم
وبه آن دشت که مردم گویند
قدمی با همه امید وشعف
می گذارم که ببینم رویت
من در ان دشت به جز یک گل زیبا وقشنگ
دگر ندیم لیکن ؛
با خودم زمزمه می کردم من :
پیش تر می ایم که بینم رویت
من در ان دشت کنار گل سرخ
ایستادم که ببینم رویت
من به پهنای همان دشت بلند
همه را دیدم من
ولی بی تو انگار هیچ را دیدم من
نا امید از ره پر پیچ وخم این سفرم
من نشستم لب ان نو گل سرخ
سفره ی همدلی و همسفری بگشودم
راز دل را گفتم از سفرها گفتم
از دلم از سفرم از همه دنیا گفتم ....
تو از انجا گفتی حروف ها ی دگری هم گفتی
از سفر از عشق هم حرف زدی
تو به من اموختی :عشق را زندگی وامید را
تازه فهمیدم من
تو همان گل بودی
که تو را دیدم من
زتو امو ختم من :
عشق را زندگی وامید را
قایقی را می نشینم
تا روم تا انتها ابی ترین ها را بیابم
من سوار قایق تنها یی ام
همسفر گشتم با :
بادها ،باران ها برف ها ،بوران ها
خسته بر موج سپردم خود را
پیش تر رفتم باز
سرخی مهر تو را دیدم من
پیش رفتم باز
تا رسیدم بر مهر
سایه اش افتاده است
روی در یا ،روی ابی ها ی دریا
نظری افکندم
به همان اب و دیدم رویت
تو همان مهر دلم بودی وبس
امدی در قلبم
ونوشتی بر ان
عشق را ،ان عشق ابی را
وجودم عاشقت گشت ودر امروز
به پایت می نشینم با همه سوز که
گویم دوستت دارم عزیزم
تو را من دوست می دارم همیشه
فرشته دست شاعر را گرفت تا راههاي آسمان را نشانش بدهد و شاعر بال فرشته را گرفت تا کوچه پس کوچه هاي زمين را به او معرفي کند. شب که هر دو به خانه برگشتند روي بالهاي فرشته قدري خاک بود وروي شانه هاي شاعر چند تا پر...
فرشته پيش شاعر آمد و گفت: مي خواهم عاشق شوم.شاعر گفت: نه تو فرشته اي و عشق کار تو نيست.فرشته اصرار کرد و اصرار کرد.شاعر گفت اما پيش از عاشقي بايد عصيان کرد و اگر چنين کني از بهشت اخراجت مي کنند. آيا آدم و سرنوشت تلخش را فراموش کرده اي؟ اما فرشته باز هم پا فشاري کرد آنقدر که شاعر به ناچار نشاني درخت ممنوعه را به او داد.فرشته رفت و از ميوه ي آن درخت خورد اما پرهايش ريخت و پشيمان شد. آن گاه پيش خدا رفت و گفت: خدايا مرا ببخش من به خودم ظلم کرده ام عصيان کردم و عاشق شدم. آيا حالا مرا از بهشت بيرون ميکني؟
ـ پس تو هم اين قصه را وارونه فهميدي! پس تو هم نمي داني تنها آن که عصيان مي کند و عاشق مي شود مي تواند به بهشت من وارد شود! و آن وقت خدا نهمين در بهشت راباز کرد. فرشته وارد شد و شاعر را ديد که آنجا نشسته است در سوگ هشت بهشت و رنج هبوط!فرشته حقيقت ماجرا را برايش گفت. اما او باور نکرد.
آدم ها هيچ کدام اين قصه را باور نمي کنند.تنها آن فرشته است که مي داندبهشت واقعي کجاست!
به تماشایی از آیینه و عشق
محو چشمان تو هستم ، هر شب ،
محو دنیایی از آیینه و عشق
می بری غربت امروز مرا
سمت فردایی از آیینه و عشق
به نفسهات سپردم خود را
به مسیحایی از آیینه و عشق
پیش چشمت ز عطش جان دادم
پیش دریایی از آیینه وعشق
من و تو، خاطرهایی غمگین
با غزلهایی از آیینه وعشق
تا دگر محتاج چشمان سياه او نباشم
آن کسي که سالها در دام چشمانش مرا افکنده بود
ديدمش عشق را تعارف به يک بيگانه کرد
عشق را آلوده کرد !!!
او تمام هستيم را محو يک عشق معما گونه کرد
جرم من اين بود تنها يک نگاه
با مجازاتي چنين سنگين سخت!
يک جدايي و اهي تلخ
اين تناسب در کدامين جاي دنيا بوده است
گر که تنها عاشقي جرم من است
دوست دارم که من مجرمترين انسان اين دنيا باشم
روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت " . مي ايد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست .
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
" با من بگو از انچه سنگيني سينه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكي داشتم ، ارامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند.
خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمين مار پر گشودي . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.
خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي.
منبع : رزهای عاشق
http://www.rozhayeashegh.blogfa.com

دانشجوي زيست شناسي : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ... او تكامل خواهد يافت
دانشجوي آمار : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ... اگر دوستت داشته باشد ، احتمال برگشتنش زياد است و اگرنه احتمال ايجاد يك رابطه مجدد غير ممكن است
دانشجوي فيزيك : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ...اگر برگشت ، به خاطر قانون جاذبه است و اگر نه يا اصطكاك بيشتر از انرژي بوده و يا زاويه برخورد ميان دو شيء با زاويه صحيح هماهنگ نبوده است
دانشجوي حسابداري : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ... اگر برگشت ، رسيد انبار صادر كن و اگر نه ، برايش اعلاميه بدهكار بفرست
دانشجوي رياضي : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ... اگر برگشت ، طبق قانون 2=1+1 عمل كرده و اگر نه در عدد صفر ضربش كن
دانشجوي كامپيوتر : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ... اگر برگشت ، از دستور كپي - پيست استفاده كن و اگر نه بهتر است كه ديليت اش كني
دانشجوي خوشبين : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن... نگران نباش بر مي گردد
دانشجوي عجول : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ... اگر در مدت زماني معين بر نگشت فراموشش كن
دانشجوي شكاك : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ...اگر برگشت ، از او بپرس " چرا " ؟
دانشجوي صبور : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ...اگر برنگشت ، منتظرش بمان تا برگردد
دانشجوي رشته صنايع : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ...اگر برگشت ، باز هم به حال خود رهايش كن ، اينكار را مرتب تكرار كن
تو چه سان میگذری غافل از اندوه درونم
بی من از کوچه گذرکردی ورفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
چون در خانه ببستم
دگر از پای نشستم
گوییا زلزله آمد گوییا خانه فرو ریخت سر من
بی تو من در همه شهر غریبم
بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی
بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی
تو همه بودو نبودی
تو همه شعر و سرودی
چه گریزی زدر من
که زکویم نگریزان
گر بمیرم زغم دل
با تو هرگز نستیزم
منو یک لحظه جدایی
نتوانم نتوانم
بی تو من زنده نمانم
من ودرد جدایی وای بر من
از این عشق خدایی وای بر من


